تبليغاتX
مغز استخوان

مغز استخوان

تالاسمی...

 

 

روزها از پی هم می گذشت . فرشته  بزرگ می شد و روال تزریق خون   هر ماه ادامه داشت و پس از گذشت چندی تزریق  دسفرال هم اضافه شد.

پزشک معالج برای آنها این طور توضیح داد که چون بر اثر تزریقات مکرر خون، میزان آهن خون بالا می رود و این بار اضافی آهن  بصورت طبیعی قابل دفع نیست، باید برای جلوگیری از رسوب آهن در اندامها و مشکلات بعدی داروی دسفرال را تزریق کرد و خود این تزریق دسفرال داستانی بود.

خاصیت دسفرال زمانی بروز می کرد که به آرامی و در طی چند ساعت زیر پوست تزریق شود تا اثر بخش باشد و پمپی که مخصوص این کار بود به دلیل وضعیت  نابسامان ایران ازنظر سیاسی و اقتصادی  و بی تدبیری مسئولان مرتبط  با واردات تجهیزات پزشکی به ایران نیامده بود و به ناچار این آمپول به صورت فوری و داخل عضلانی  همراه با درد شدید و بدون تاثیر کافی تزریق می شد.

چندی بعد پمپ دسفرال وارد شد و هم خواب شبانه کودکان تالاسمی شد. برنامه شبانه فرشته مشخص بود .هر شب مامان یا بابا دارو را طبق آموزش پرستار بخش آماده و زیر پوست اطراف ناف فرشته تزریق می کردند.

فرشته مثل همه بچه ها از آمپول می ترسید و گریه و زاری به راه می انداخت ،اما پدر و مادر که از مضرات رسوب آهن و اثر حیاتی دسفرال مطلع بودند ، تسلیم احساس و دلسوزی غیر منطقی نمی شدند و برنامه تزریق را مرتب انجام می دادند و به دختر کوچولو یادآوری می کردند که وقتی بزرگ شد از آنها به خاطر این کار تشکر خواهد کرد.

 

اثرات رسوب آهن در بدن که با رشد بیمار بارزتر خواهد شد ، در همه ارگانهای بدن قابل مشاهده  است و از رشد ناکافی و فقدان بلوغ جنسی تا مشکلات قلبی و کبدی ، سنگ صفرا ، بروز دیابت به سبب رسوب آهن در لوزالمعده ، تغییر رنگ پوست ، ظهور لکه های قهو ای رنگ روی پوست و ... را شامل می شود و در صورت بی توجهی به روند درمان منجر به بروز مشکلات شدید و مرگ زود هنگام خواهد شد.

پزشک به مهتاب اطمینان داده بود که در صورت پیگیری روند کامل درمان یعنی تزریق به موقع خون، که غفلت از آن موجب پرکاری و تغییر شکل استخوانها و تغییر چهره می شود و بیمار بیچاره را در اجتماع انگشت نما و مورد ترحم می سازد و تزریق مرتب دسفرال، فرشته از زندگی عادی و عمر طولانی برخوردار خواهد شد و همین صحبتهای امیدوار کننده باعث می شد که مهتاب و محمد با فرشته همچون یک کودک معمولی رفتارکنند و در انتظاراتشان از فرزند ارفاق بی جهت نداشته باشند.فرشته بسیار باهوش و خوش زبان بود و در یادگیری شعر و ریاضی و الفبا استعدادی ویژه داشت و همه کتابهای شعر و قصه و حساب مصور هفتاد صفحه ای اش را از بر داشت.

زیبا و سنجیده و فهمیده سخن می گفت و در میان فامیل محبوب و پرطرفدار شده بود.

فرشته چهار ساله بود که فرهاد به دنیا آمد...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 13:52  توسط گلبول قرمز  | 

 

 

با وجود  تنهایی و دوندگی و تک و تا های سرسام آوری که همیشه در مراکز درمانی دیده می شود، مکانهایی که همیشه مملو از بیماران و دردمندانی است که از راههای دور و نزدیک و شهر و روستا به امید بهبود بیماری مراجعه کرده اند. از نوزاد دو روزه تا پیر نود ساله به انتظار تشخیص یا درمان هستند.

در بیمارستانها و درمانگاهها چهره شادی نمی بینی.

همه خسته و دردمند و منتظر هستند.

خستگی و نگرانی را در چهره بیماران و اغلب پرسنلی که از فشار کار و تخلیه انرژی حتی  مجال اندک همدلی با مراجعین ندارند

تنش و اضطراب در فضا موج می زند و به قول قدیمی ها خدا نصیب نکند که البته می کند و کسی نیست که در مدت عمر خود از این مکانها بی نیاز باشد.

کمبود امکانات و دوندگی های بی امان و صفهای طولانی  از بیمارستانها و مراکز پزشکی جدایی ناپذیرند

و با این وجود مهتاب امیدوار و خوشحال بود.

وقتی برای اولین بار صبح زود کودک خسته را صبح زود بیدار کرد و به بیمارستان سعدی برد  همه چیز غریبه  بود .کارش تا ظهر طول  کشید.اول از همه نمونه خونی از بیمار تهیه می شد و جیغ و گریه کودکانی که آن روز برای خون گیری به مرکز مراجعه کرده بودند ، فضا را اندوهگین کرده بود.توی راهرو چند صندلی قراضه برای نشستن بود و معطلی فراوان.

ظهر خونها آماده شد و همه کودکان و والدین مثل قافله شکست خورده به مرکز انتقال خون که با فاصله کمی از بیمارستان بود، رفتند.

اتاق کوچک ده دوازده متری که سه تخت باریک  سه ضلع آن را گرفته بود و بچه ها مثل جوجه های ماشینی رنگ شده  بساط دست فروشان کنار هم نشانده شده بودند.جایی برای خواب نبود و بچه ها در طول سه چهار ساعت خون گیری باید می نشستند و قدرت مانوری نداشتند و کسالت و خستگی و بی حوصلگی یک جا نشستن و درد سر سوزن پروانه ای را با گریه و نق نق سر والدین بیچاره خالی می کردند و این تازه در صورتی بود که  خونهای تزریقی موجب حساسیت نمی شد که حساسیت خود واویلا بود.

درد  توی تن بچه می نشست و  با دویدن خون در رگهایش سرما و تب و لرز مهمانش می شد

مثل یک موج سینوسی گرما و سرما می رفت و می آمد . و همیشه به هم خوردن دندانها و داغ شده سر و درد استخوان و در ادامه مدفون شدن زیر چندین پتو و خوردن شربت استامینوفن و  ماراتنی یکی دو ساعته که گاه به سنگر منزل هم منتقل می شد...

مهتاب این مناظر را نمی دید

شاید می اندیشید که تنها  همین یک بار مهمان اینجاست و  به صورت فرشته کوچکش که لحظه به لحظه و با ریختن قطره قطره خون از کیسه خون و ورود به رگهای نازک کودک رنگ هستی می گرفت خیره شده بود.اندک اندک  نیروی زندگی  باز می گشت و مهتاب شادمان بود

از آن روز مهتاب مثل پروانه ای به دور کودکش می گشت

محمد بازگشته بود و زندگی شیرین شده بود

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:55  توسط گلبول قرمز  |